کتابهایی هستند که نباید آنها را در کتابخانه بخوانیم باید آنها را در حالی بخوانیم که صدایی از بیرون به گوش میرسد. مثلاً صدای یک هواپیما، یا آمبولانس، یا گویندهای که درباره موشکی سخن میگوید که در جایی دور سقوط کرده و سپس به قیمت نفت میپردازد، گویی سقوط موشک و افزایش قیمت هر بشکه نفت، دو حادثه از یک نوعاند.
کتاب مونتسکیو درباره عظمت رومیان و زوال آنان یکی از همین کتابهاست. امروز که آن را باز میکنی، پس از چند صفحه احساس میکنی که این مرد چندان به خودِ روم علاقهمند نبوده، بلکه بیشتر به آن بیماری عجیب علاقه داشته که وقتی دولتها مدت زیادی در قله میمانند، به آنها مبتلا میشوند.
او روم را مانند پزشکی که بیماری قدیمی را زیر نظر دارد، مشاهده میکرد: فقط نمیپرسید کجایش درد میکند، بلکه میپرسید درد از چه زمانی آغاز شده، چرا هیچکس متوجه آن نشده، و چرا بیمار همچنان راه میرود، میخندد و از مهمانانش پذیرایی میکند، در حالی که چیزی در درونش در حال تغییر است و شاید این همان مسالهای باشد که اکنون ارزش دارد دوباره به آن بازگردیم.
مساله این نیست که: امپراتوریها چه زمانی سقوط میکنند؟ بلکه این است که: امپراتوری از چه زمانی خودش شک میکند که قرار نیست تا ابد امپراتوری باقی بماند؟
اما مونتسکیو از نقطه صفر آغاز نکرده بود. قرنها پیش از او مردی به این اتاق قدم گذاشته بود، بیآنکه در پاریس نشسته باشد و از پشت پنجرهای اروپایی به روم نگاه کند. ابنخلدون میان مغرب، اندلس و مصر رفتوآمد میکرد و چیزی را زیر نظر داشت که به او نزدیکتر بود: دولتها را در حالی که از گروههایی منسجم زاده میشوند، سپس استقرار مییابند و بعد در رفاهِ ثبات غرق میشوند، تا آنجا که بخشی از نیرویی را که آنها را ساخته بود از دست میدهند.
او برای این مساله تصویری تقریباً خانوادگی داشت. گروهی از بیرون میآید و با خود مقداری خشونت، همبستگی و آمادگی برای تحمل چیزهایی را میآورد که ساکنان شهرها تحمل نمیکنند. به قدرت میرسد. دولت را بنا میکند. پول بیشتر میشود. امور ثبات مییابد. سپس نسل دوم و سوم از راه میرسند و آنچه دیروز ماجراجویی بود، به میراث تبدیل میشود. پسر در کاخ متولد میشود، نه در راه. و از همینجا، نزد ابنخلدون، تغییر آغاز میشود. این به آن معنا نیست که پسر لزوماً ضعیف است یا پدر قهرمان بوده است.
مساله عمیقتر و در عین حال سادهتر است: انسانی که امنیت را به ارث برده، همیشه مانند انسانی که ترس او را ساخته است رفتار نمیکند.
و شاید همین جمله نخستین رشتهای باشد که ابنخلدون را به مونتسکیو پیوند میدهد، هرچند این دو مرد هرگز یکدیگر را ملاقات نکردند: هر دو در جستوجوی لحظهای بودند که رازِ قدرت به باری بر دوش صاحب قدرت تبدیل میشود.
از همینجا مونتسکیو روشنتر میشود. او وقتی به روم نگاه میکند، فقط نمیپرسد چگونه پیروز شد، بلکه میپرسد پیروزی با خودِ روم چه کرد. دولتی که قدرتش را بر جنگ، انضباط و گسترش بنا کرده بود، چگونه اسیر برخی از پیامدهایی شد که همین گسترش به وجود آورده بود؟ آیا ممکن است برخی از عوامل عظمت آن، همان عوامل زوالش نیز باشند؟
اینجا تاریخ به آینهای بدخلق تبدیل میشود. ارتشی که از امپراتوری محافظت میکند، به پول نیاز دارد؛ پول به اقتصاد نیاز دارد؛ اقتصاد به راهها، بندرها و مالیات نیاز دارد؛ مالیات به مدیریت نیاز دارد؛ و مدیریت به دولتی نیاز دارد که بداند در پیرامونش چه میگذرد. هرچه امپراتوری گستردهتر میشود، به مقدار بیشتری از همه اینها نیاز پیدا میکند. داستان با یک پرچم آغاز میشود. سپس پرچم تبدیل به مرز میشود. بعد مرز به تعهد تبدیل میشود. و سرانجام تعهد به صورتحساب تبدیل میشود. و دقیقاً از همین صورتحساب است که میتوان فهمید چرا مسئله امپراتوریها قرنها پس از روم همچنان زنده مانده است.
زیرا روم آخرین امپراتوریای نبود که آموخت نقشه زیبا میتواند هزینهای زشت داشته باشد. فقط یکی از روشنترین نمونهها بود. و وقتی از آن خارج میشویم، از این پرسش خارج نمیشویم؛ آن را با خود به قسطنطنیه میبریم.
در سال ۱۴۵۳، شهر هنوز آنجا بود. دیوارها هنوز آنجا بودند. کلیساها هنوز آنجا بودند. کاخ هنوز آنجا بود. امپراتور هنوز امپراتور بود. و دقیقاً همین است که صحنه را دردناک میکند. شهرها زمانی سقوط نمیکنند که همهچیز ناپدید شده باشد. گاهی در حالی سقوط میکنند که بسیاری از چیزها هنوز سر جای خود هستند. اما چیزی را از دست دادهاند که در تصویر دیده نمیشود: منابع، مردان، اعتماد، توانایی نوسازی و توانایی پرداخت هزینه بقا.
امپراتوری بیزانس در طول قرنها چنان کوچک شده بود که قسطنطنیه به جزیرهای تاریخی و عظیم در دریایی عثمانی میمانست که هر روز گستردهتر میشد. و هنگامی که توپهای محمد فاتح از راه رسیدند، فقط سنگها را هدف نگرفته بودند. آنها دولتی را هدف قرار میدادند که بخش بزرگی از توانایی خود برای تولید قدرت را مصرف کرده بود. از دور، سقوط قسطنطنیه نبردی میان توپها و دیوارها به نظر میرسد؛ اما اگر کمی نزدیکتر شوی، درمییابی که این حادثه همچنین پایان طولانیِ روندی از فرسایش بود که پیش از خودِ توپها آغاز شده بود. وقتی دشمن به دیوارها میرسد، شاید مشکل این باشد که دیوارها آخرین چیزی هستند که از دولت باقی مانده است.
و چون تاریخ دوست ندارد درسی را به ما بدهد بیآنکه آن را دوباره به نمایش بگذارد، عثمانیها پس از بیزانسیها تقریباً مانند فصل تازهای از همان کتاب از راه رسیدند. قسطنطنیه سقوطکرده را گرفتند و آن را به پایتخت امپراتوریای تبدیل کردند که چنان گسترش یافت که در برخی دورهها گویی قادر بود تمام نقشهها را ببلعد.
گسترش یافت. بیشتر گسترش یافت. تا جایی که برای مردی در استانبول ممکن بود تصمیمی بگیرد که به شهری در دریای سیاه، یا کوههای بالکان، یا سرزمین شام، یا عراق، یا شمال آفریقا مربوط باشد. این قدرتی عظیم بود. اما آنچه در تجربه عثمانی شگفتانگیز است فقط گستردگی آن نیست؛ بلکه این است که توانست برای مدت طولانی این گستردگی را اداره کند.
سپس جهانی که پیرامونش بود شروع به تغییر کرد. کارخانهها، راهآهنها، ارتشهای مدرن، بانکها، ملیگراییها و اقتصاد صنعتی پدیدار شدند، در حالی که اروپا معنای قدرت را از نو تعریف میکرد. و اینجا شکاف واقعی پدید آمد: مشکل دیگر این نبود که عثمانیها نمیتوانند امپراتوری را اداره کنند؛ مشکل این بود که جهانی که امپراتوری برای زندگی در آن طراحی شده بود، شروع به ناپدید شدن کرده بود.
و این از شکست نظامی خطرناکتر است. میتوانی جنگی را ببازی و بازگردی. اما اگر جهان پیرامونت تغییر کند و نتوانی همراه آن تغییر کنی، این دیگر داستان دیگری است.
از همین نقطه میتوان فهمید چرا مسئله ظهور و سقوط تمدنها دیگر تنها موضوع مورخ نبود. هنگامی که آرنولد توینبی، چند نسل بعد، وارد میدان شد، تلاش میکرد تاریخ را از جایگاهی گستردهتر ببیند: تمدنها به این دلیل زنده نمیمانند که بزرگاند، بلکه به این دلیل که به چالشهایی که با آنها روبهرو میشوند پاسخ میدهند.
اگر این ایده را به بیزانسیها و عثمانیها بازگردانیم، بسیار کمتر انتزاعی به نظر میرسد. چالش همیشه به شکل یک ارتش از راه نمیرسد. ممکن است به شکل اقتصادی جدید، فناوری جدید، ایدهای سیاسی جدید، یا مردمی ظاهر شود که شروع کردهاند خودشان را به شیوهای متفاوت تعریف کنند. مشکل در وجود چالش نیست، بلکه در توانایی دولت برای تولید پاسخی تازه است. به چالش پاسخ بده، وگرنه چالش پیشروی خواهد کرد.
به این ترتیب، سقوط امپراتوریها کمتر شبیه انفجاری ناگهانی و بیشتر شبیه ناتوانیای طولانی در یافتن پاسخ مناسب میشود.
و از همینجا نیز میتوان فهمید چرا جنگ، پول و دولت وارد یک داستان واحد میشوند. پس از توینبی، چارلز تیلی ما را از آسمان تمدنها به زمین مالیات و ارتش بازمیگرداند. دولت قدرت خود را با آرزوها تأمین مالی نمیکند؛ به منابع، مدیریت، اخذ مالیات و نهادهایی نیاز دارد که بتوانند اقتصاد را به توان سیاسی و نظامی تبدیل کنند.
و پس از او، هنگامی که پل کندی به قدرتهای بزرگ نگاه میکند، روی دیگر تصویر را پیش چشم ما میگذارد: فقط مهم نیست چقدر قدرت در اختیار داری؛ مهم این است که حفظ آن چقدر برایت هزینه دارد. یک دولت بزرگ ممکن است زمانی خسته شود که تعهداتش از تواناییاش برای پرداخت هزینه آنها بیشتر شود.
و اینجا نظریه بار دیگر با تاریخ تلاقی میکند: روم صورتحساب را میشناخت، بیزانس پیش از سقوط بخشی از آن را پرداخت، و عثمانیها دریافتند که جهان مدرن ارزش این صورتحساب را با سرعتی بیشتر از توان سلطنت برای پرداخت آن افزایش میدهد.
بنابراین، وقتی به آمریکا میرسیم، نباید بهگونهای به آن برسیم که گویی حکم محکومیت را در جیب خود داریم. نمیخواهم بگویم ایالات متحده روم جدید است، یا بیزانس دیگری است، یا سقوطش مسالهای صرفاً مربوط به زمان است. اگر این مقایسهها را تحتاللفظی بگیریم، به بازیای ارزان و روزنامهنگارانه تبدیل میشوند.
آنچه ارزش مقایسه دارد، سازوکار است: وقتی تعهدات قدرت گسترش مییابد چه اتفاقی میافتد؟ وقتی قدرت مجبور میشود دائماً از زور استفاده کند، چه بر سر اعتبارش میآید؟ وقتی رقبایش درمییابند که برای تواناییهای آن حد و مرزی وجود دارد، چه رخ میدهد؟ و وقتی متحدانش شروع به محاسبه هزینه ایستادن در کنار آن میکنند، چه اتفاقی میافتد؟
اینجاست که ایران وارد داستان میشود؛ نه بهعنوان پایانی از پیش آماده، بلکه بهعنوان آزمونی تازه برای نظریهای قدیمی.
مواجهه آمریکا و ایران فقط به دلیل آنچه در میدان رخ میدهد، یا به دلیل نفت، هرمز یا موشکها مهم نیست. اهمیت آن در این است که یک قدرت بزرگ را در برابر دولتی قرار میدهد که محصول لحظهای که جمهوری اسلامی آغاز شد نیست و نمیتوان آن را در حکومت کنونی تهران خلاصه کرد.
این قدرت با تاریخی طولانیتر از نظام حاکم بر تهران امروز، با حافظهای قدیمیتر از انقلاب، با جغرافیایی که روی نقشه آنگونه که در اتاق عملیات دیده میشود به نظر نمیرسد، و با جامعهای چندقومیتی و چندمنطقهای روبهروست که توانسته، با وجود تناقضهایش، ایدهای مرکزی درباره خود را حفظ کند.
و اینجا باید اندکی مکث کنیم، زیرا ایران است که داستان را از مسیر مورد انتظار منحرف میکند.
ما درباره امپراتوریهایی سخن میگفتیم که آنقدر گسترش مییابند تا خسته شوند، اما ناگهان خود را در برابر کشوری تاریخی مییابیم که اهمیتش نه از آن جهت است که میخواهد به امپراتوری جدیدی تبدیل شود، بلکه از این جهت که توانسته پس از سقوط امپراتوریها، سلسلهها و نظامهای متعدد، همچنان کشوری با حافظه باقی بماند.
این تفاوتی بسیار مهم است. امپراتوری برای اثبات قدرت خود نیاز دارد گسترش یابد؛ اما تمدن گاهی تنها کافی است که باقی بماند.
ایران از حکومتهایش قدیمیتر است. پیش از جمهوری اسلامی، شاه وجود داشت. پیش از شاه، قاجارها بودند. پیش از آنها صفویان. پیش از صفویان، قرنهایی از سلسلهها، تهاجمها و دگرگونیها وجود داشت. و پیش از همه اینها، پارس.
وقتی به این سرزمین نگاه میکنی، با مردمی همگن روبهرو نمیشوی که روزی نشستند و توافق کردند یک ملت باشند. با چیزی بسیار پیچیدهتر مواجهی: فارسها، آذریها، کردها، عربها، بلوچها، ترکمنها و دیگران؛ زبانها و گویشها و حافظههای محلی؛ و شهرهایی که هر یک حالوهوا و تاریخ خاص خود را دارند.
با این حال، ایده ایران باقی ماند و این، به خودی خود، یکی از پرسشهای بزرگ تاریخ امپراتوریهاست: چه چیزی باعث میشود یک موجودیت سیاسی یا فرهنگی، هنگامی که قدرت حاکم بر آن تغییر میکند، همچنان باقی بماند؟
شاید بخشی از پاسخ را در ایران باستان پیدا کنیم. هخامنشیان بیش از دو هزار سال پیش میدانستند چگونه یک امپراتوری چندقومیتی را اداره کنند. برای حکومت بر سرزمینی پهناور لازم نبود همه مردم را به نسخهای یکسان از فارسها تبدیل کنند. استانها، فرمانداران، مالیاتها، راهها و ادارات محلی وجود داشتند و مرکز باید میدانست چگونه پیرامون را در دست نگه دارد، بیآنکه آن را خفه کند.
سپس اسلام آمد و قرنهای کاملی از دگرگونیها پیدرپی سپری شد تا اینکه صفویان در قرن شانزدهم آمدند و چیزی شبیه بازسازی خانه ایرانی را آغاز کردند.
البته مصالح همه از یک جنس نبودند: قزلباشها، همراه با عناصر مختلف ترکمن و قبایلی، نیروی مهمی در دولت و ارتش بودند؛ در حالی که نخبگان فارسیزبان نقشهای مرکزی در اداره و فرهنگ داشتند و هویت شیعی به عنصری اساسی در ساخت دولت صفوی تبدیل شد.
بنابراین، ماجرا پروژهای ساده برای ایجاد همگونی قومی نبود. بیشتر شبیه ساختن سقفی بر فراز اتاقهای گوناگون بود. اتاقها یکسان نمیشوند، اما خانه قابل سکونت میشود.
و دقیقاً همینجا پارادوکس ایرانیای قرار دارد که ارزش دارد هنگام نگاه کردن به رویارویی کنونی درباره آن تأمل کنیم.
کشوری که حدود ۱٫۶۵ میلیون کیلومتر مربع مساحت دارد، داستان یک قوم واحد نیست. آمیزهای تاریخی از هویتها، مناطق و زبانهاست. با این حال، رشتهای میان آنها باقی مانده است: در زبان، در شعر، در حافظه، در نوروز، در نام شهرها و در داستانهایی که مردم درباره پادشاهان باستانی میدانند؛ پادشاهانی که هیچ ارتباطی با نظام سیاسی کنونی ندارند.
دولت تغییر میکند، اما حافظه سرسخت است. ممکن است شاه سقوط کند، اما نام سقوط نکند. ممکن است جمهوری تغییر کند، اما سرزمین تغییر نکند. ممکن است مهاجمان وارد شوند و خارج شوند، اما چیزی در درون باقی بماند که میگوید: این ایران است.
از اینجا میتوان فهمید چرا رویارویی با ایران میتواند یک نقطه عطف باشد، بیآنکه پیشگوییِ سقوط آمریکا باشد.
نقطه عطف واقعی در این نیست که ایران پیروز شود یا آمریکا شکست بخورد، بلکه در این است که جهان محدودیتهای قدرت مدرن را در برابر جامعهای کشف کند که میتواند خودِ تاریخ را به بخشی از دفاعش تبدیل کند.
قدرت محدودیتهایی دارد؛ جغرافیا محدودیتهایی دارد؛ اقتصاد محدودیتهایی دارد؛ زمان محدودیتهایی دارد و حتی تصویر نیز محدودیتهایی دارد. و شاید همین آخری از همه خطرناکتر باشد.
امپراتوریها تا حد زیادی با اعتبار خود زنده میمانند. هنگامی که قدرتمندان میگویند قدرتمندند، دیگران حرفشان را باور میکنند. سپس لحظهای کوچک از راه میرسد: کشوری عقبنشینی نمیکند؛ رقیبی بیش از آنچه انتظار میرفت تحمل میکند؛ متحدی تردید میکند؛ بازاری واکنش مورد انتظار را نشان نمیدهد؛ مسیر دریایی به یک برگ سیاسی تبدیل میشود.
آنگاه پرسشها آغاز میشوند: آیا هنوز میتوانند؟ آیا هنوز تصمیم میگیرند؟ آیا دیگران هنوز حرفشان را باور میکنند؟
برای اینکه امپراتوری چیزی از مصونیت و استحکام خود از دست بدهد، لازم نیست شکست بخورد. کافی است دیگران شروع به آزمودنش کنند.
از این رو، شاید بزرگترین اشتباه این باشد که رویارویی آمریکا و ایران را فقط در دفتر جنگ بخوانیم. آنچه رخ میدهد را میتوان در دفتر تاریخ بلندمدت نیز خواند.
شاید پرسش واقعیای که از هرمز بیرون میآید این نباشد که: چه کسی سلاح نیرومندتر را در اختیار دارد؟ بلکه این باشد که: چه کسی میتواند جهانی را که پس از استفاده از سلاح خواهد آمد، تحمل کند؟
در اینجا نفت بخشی از سیاست میشود، سیاست بخشی از اقتصاد، اقتصاد بخشی از مشروعیت، مشروعیت بخشی از اعتبار و اعتبار بخشی از قدرت.
و ناگهان همه رشتههایی که با آنها آغاز کردیم دوباره به یکدیگر میپیوندند: ابنخلدون، از یک سو، درباره انسجام میپرسد؛ مونتسکیو درباره عوامل قدرت و زوال میپرسد؛ توینبی درباره پاسخ به چالش میپرسد؛ تیلی میپرسد دولت منابع قدرت خود را از کجا میآورد؛ و کندی میپرسد دولت تا چه اندازه میتواند هزینه گسترش تعهداتش را بپردازد.
اینها نامهایی کنار یکدیگر نیستند. اینها پرسشهای متفاوتی درباره یک بیماری واحدند.
و شاید به همین دلیل است که گمان نمیکنم قرن آینده الزاماً قرن یک امپراتوری جدید باشد. شاید کاملاً برعکس باشد. شاید با جهانی روبهرو باشیم که در آن معنای خودِ امپراتوری در حال عقبنشینی است.
نه به این دلیل که قدرتهای بزرگ ناپدید خواهند شد، بلکه به این دلیل که جهان بیش از آن شلوغ شده است که یک کشور بتواند در آن طوری رفتار کند که گویی تنها صاحب کلید است.
چین وجود دارد، روسیه وجود دارد، هند وجود دارد، ایران وجود دارد، ترکیه وجود دارد، اروپا با تمام ضعفها، قدرتها و تناقضهایش وجود دارد، و جهان عرب نیز، با وجود همه آنچه در آن میگذرد، خلأ تاریخی نیست.
و سپس چیز تازهای وجود دارد که پادشاهان روم و سلاطین استانبول آن را نمیشناختند: شبکههای مالی، انرژی، فناوری و اطلاعات که باعث شدهاند قدرت به شیوههایی توزیع شود که گرد آوردن آن در یک دست دشوار است.
شاید امپراتوری آینده اصلاً امپراتوری نباشد. و شاید آنچه در راه است چیزی باشد که هنوز یاد نگرفتهایم چگونه آن را نامگذاری کنیم.
و همین نکته است که آینده را از گذشته جذابتر میکند. تاریخ خودش را عیناً تکرار نمیکند؛ گاهی همان پرسشها را با پیکرهایی تازه بازمیگرداند.
و در پایان، نمیدانم آیا آمریکا در حال عقبنشینی است یا نه؛ نمیدانم آیا ایران از این رویارویی قدرتمندتر بیرون خواهد آمد یا نه؛ و نمیدانم کدام کشور فصل بعدی را خواهد نوشت. و تردید دارم که کسی بداند.
اما یک چیز را میدانم: وقتی جهان سرگرم پرسش «چه کسی پیروز خواهد شد؟» است، تاریخ اغلب سرگرم پرسش دیگری است: پس از جنگ چه چیزی تغییر خواهد کرد، حتی اگر یکی از دو طرف پیروز شود؟
ممکن است کشوری در نبرد پیروز شود و بخشی از تصویر خود را از دست بدهد. ممکن است کشور دیگری بخشی از موقعیتهای خود را از دست بدهد و در عوض منسجمتر از آن بیرون بیاید. ممکن است نفت بالا برود یا پایین بیاید. ممکن است تنگهای باز یا بسته شود.
همه اینها خبرند.
اما تاریخ به دنبال چیزی دورتر است: لحظهای که باور مردم نسبت به آنچه قدرت قادر به انجام آن است تغییر میکند.
و شاید این همان لحظهای باشد که اکنون در آن زندگی میکنیم.
نمیگویم امپراتوریای سقوط کرده است. بلکه میگویم چیزی مبهمتر شروع به رخ دادن کرده است.
امپراتوریهای قدیم و جدید، کوچک و بزرگ، شروع کردهاند با یک پرسش یکسان روبهرو شوند:
تا چه اندازه میتوانی گسترش پیدا کنی، بیآنکه خودت را از دست بدهی؟
تا چه اندازه میتوانی از قدرت استفاده کنی، بیآنکه مشروعیتت را مصرف کنی؟
و تا چه اندازه میتوانی دیگران را از خودت بترسانی، پیش از آنکه آنها شروع کنند به کشف حدود ترسشان؟
این پرسشها مانند موشکها منفجر نمیشوند. آنها آرام نفوذ میکنند، مانند رطوبت در دیواری قدیمی.
در ابتدا هیچکس چیزی نمیبیند. سپس خطی باریک ظاهر میشود. بعد خطی دیگر.
و سرانجام روزی فرا میرسد که کسی مقابل دیوار میایستد، دستش را روی آن میگذارد و میپرسد: «از کی این شروع شد؟».
آن زمان است که میفهمیم سقوط از روزی آغاز نشده که دیوار فرو ریخت. سقوط از روزی آغاز شده بود که رطوبت به درون آن نفوذ کرد.
و شاید، جایی میان روم و قسطنطنیه و استانبول و تهران و واشنگتن، تاریخ اکنون همان کاری را میکند که همیشه انجام داده است.
آینده را اعلام نمیکند.
نخست اجازه میدهد آینده بهتدریج و آرام به درون ما نفوذ کند
