• امروز : شنبه, ۲۸ شهریور , ۱۴۰۵

گریه بر کودکان شهید میناب و آرزویی که دنیا پیش چشمانش تاریک شد

  • کد خبر : 203328
  • ۲۸ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۶:۰۵
گریه بر کودکان شهید میناب و آرزویی که دنیا پیش چشمانش تاریک شد
گاهی نام، آینه‌ای است که تمامِ جانِ آدمی را در خود روایت می‌کند. نام او «آرزو» است؛ واژه‌ای که در دلش شکوفه‌های امید و رؤیا می‌پروراند اما تقدیر، سهمِ او را از نور، با تاریکیِ نابینایی گرفت.

به گزارش نبض وطن، چه سرنوشتِ غریبی است وقتی نامت آرزو و تنها آرزویت روشنایی باشد، آرزو بانوی ۵۳ ساله متولد تهران و ساکن مشهد فرزندِ شهیدی از دورانِ دفاع مقدس که در دامنِ ایثار و مقاومت بالید؛ از کودکی آموخت تا برایِ دردِ دیگران، اشک بریزد و رنجِ انسان‌ها را، رنجِ جانِ خود بداند.

شاید همین تربیتِ آسمانی بود که او را در برابرِ خبرِ تلخِ ترورِ رهبر شهید و پرپر شدنِ ستاره‌هایِ معصومِ میناب بی‌دفاع کرد؛ دلی که از خودگذشتگی آموخته بود، طاقتِ دیدنِ داغِ مظلومیت را نداشت.

می‌گویند هر کودکی که به دنیا می‌آید، نه یک انسانِ که مجموعه‌ای است از هزاران آرزویِ ناگفته؛ آرزویِ نخستین گام‌ها، نخستین روزِ مدرسه، نخستین لبخندِ پیروزی، نخستین عشق و نخستین چشم‌اندازِ رو به آینده.

هر کودک، کتابی است که هنوز حتی فصلِ اولش را نیز ننوشته است؛ جهانی از امید که در انتظارِ شکوفایی است.

کودکانِ مدرسه شجره طیبه میناب نیز آرزوهایی داشتند؛ آرزویِ بازگشت به آغوشِ گرمِ خانه، بازی‌هایِ کودکانه، ادامه درس و مدرسه، قد کشیدن و بزرگ شدن، آرزویِ آنکه روزی مادر یا پدری مهربان و در مسیر زندگی خود پزشک، معلم، مهندس یا خدمت گذاری برای کشور باشند، هر کدام جهانی بودند سرشار از آرزو که پیش از آنکه شکوفا شوند، خاموش گشتند؛ کتاب‌هایی که پیش از گشودن برایِ همیشه بسته شدند.

هنگامی که کودکی از میانِ ما می‌رود نه فقط یک زندگی بلکه هزاران آرزو، هزاران احتمال و هزاران آینده نیز خاموش می‌شود.

پزشکی که هرگز دردِ بیماری را دوا نخواهد کرد؛ معلمی که درس محبتش در گوش هیچ دانش‌آموزی نجوا نخواهد شد؛ پدری که هرگز لبخندِ فرزندش را نخواهد دید؛ مادری که لالاییِ عشقش هرگز در گوشِ کودکی زمزمه نخواهد شد. .

امروز، آرزو، از غمِ خاموش شدنِ آن ستاره‌هایِ دنباله‌دارِ آرزوهایِ میناب، نه رنگِ آسمان را می‌بیند، نه طلوعِ دل‌انگیزِ خورشید را، نه چهره‌یِ عزیزانش را و نه لبخندِ روشنایِ فرزندش را. سهمِ او از دنیا تنها پژواکِ قدم‌هایی است که می‌شناسد و تصاویری که عمری است تنها در قابِ خاطراتش مانده‌اند اما او تنها نیست. دستِ پُر مهرِ تنها فرزندِ پسرش، «آرمان»، هر روز دستِ او را می‌گیرد؛ دستی که نامش، گویی ادامه همان آرزوهایِ مادر است.

چه بازیِ عجیبی دارد روزگار! و چه بازی عجیبی میانِ این دو نام جریان دارد؛ مادری به نامِ «آرزو» و پسری به نامِ «آرمان»! گویی تمامِ آرزوهایِ مادر، در وجودِ آرمان خلاصه شده است و تمامِ آرمان‌هایِ یک فرزند، در نگاهِ مهربانِ مادر.

آرمان هر روز با مادرش سخن می‌گوید، می‌خندد، اما مادر، دیگر چشم‌هایش نمی‌بیند، او چهره‌یِ فرزندش را نه با نگاه که با نوکِ انگشتانش و با قلبش لمس می‌کند. چه تلخ است، پسری رشید که هر روز در برابرِ مادرش بایستد و در دل آرزو کند: «کاش امروز مرا ببیند.» و تلخ‌تر آنکه مادری تنها آرزویش دیدنِ همان پسری باشد که تمامِ زندگیِ اوست و مگر نه آنکه هر کودک، خود یک «آرمان» است؟

آرمان‌هایی که هنوز فرصتِ قد کشیدن نیافته بودند؛ آرمان‌هایی که هنوز فرصتِ تبدیل شدن به حقیقت را پیدا نکرده بودند.

آرزو، روزها و شب‌ها برایِ آن آرزوهایِ ناتمام گریست؛ برایِ آرمان‌هایی که هرگز به فردا نرسیدند، او این حقیقت را نه با عقل که با دلِ مادری‌اش احساس کرد؛ دلی که رنجِ کودکانِ بی‌گناه را، رنجِ فرزندِ خود می‌داند و اندوهِ مادرانِ داغدار را، اندوهِ خویش.

شاید رازِ انسان بودن همین باشد؛ اینکه اشک، مرزِ جغرافیایی نمی‌شناسد و دل، برایِ هر کودکی که فرصتِ زندگی از او ستانده شود، به درد می‌آید و او آن‌قدر گریست که اندوهِ عالم، راهِ خود را به چشمانش یافت و پزشکان، آسیبِ دیدگانه‌اش را نتیجه‌یِ همان فشارِ شدید و مداومِ قلبی دانستند، او برایِ کودکانی گریست که دیگر دنیا را نمی‌دیدند و سرانجام خودش نیز از دیدنِ دنیا محروم شد گویی اندوه پیش از آنکه دلش را بشکند، راهِ خود را به چشمانش پیدا کرده بود.

شاید نتوان آرزوهایِ آن کودکانِ پرپر شده را بازگرداند؛ شاید نتوان آرمان‌هایِ ناتمامشان را دوباره زنده کرد اما هنوز می‌توان نوری را به زندگیِ مادری بازگرداند که برایِ آن آرزوها، روشناییِ چشمانش را فدا کرد.

امروز، وظیفه‌یِ ما شاید این باشد که نگذاریم «آرزو» برایِ همیشه در تاریکی بماند؛ زیرا زنده ماندنِ آرزوها، خود، آغازِ تحققِ آرمان‌هاست.

آرزو، دخترِ شهیدی که پدرش سال ۱۳۶۰ در منطقه عملیاتی دزفول، خوزستان به درجه‌یِ رفیعِ شهادت نائل آمد و زمستانِ گذشته در پیِ شوکِ ناشی از شنیدنِ خبرِ ترورِ رهبر شهید و مثله شدنِ دانش‌آموزانِ مظلومِ مدرسه‌یِ میناب، بیناییِ خود را از دست داد.

او که کارمندِ بنیادِ شهید و امورِ ایثارگرانِ مشهد است و به دلیلِ نابینایی امکانِ بازنشستگیِ پیش از موعد دارد اما ترجیح داده است همچنان به خدمتش ادامه دهد.

اکنون او در سامانه‌یِ تلفنی ۱۶۱۶ پاسخگویِ تماس‌هایِ ایثارگران برایِ رفعِ مشکلاتشان است تا به قولِ خودش شاید بتواند گرهی از کارِ دردمندان بگشاید.

اگرچه طیِ ماه‌هایِ اخیر چشمانِ آرزو چندین عملِ جراحی را به امیدِ بهبودی تجربه کرده اما هنوز سویی برایِ دیدن ندارد.

 

لینک کوتاه : https://www.nabzevatan.ir/?p=203328
  • نویسنده : محمد مهدی کرمانی

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.