به گزارش نبض وطن، ۲۶ سال پیش در سوم آبانماه سال ۱۳۷۹ فریدون مشیری از دنیا رفت، شاعری که شعر «کوچه»اش شهرت بسیاری دارد؛ شعری که به نوعی در حافظه جمعی ایرانیان نشسته و یکی از ماندگارترین عاشقانههای ادبیات معاصر شده است.
این شاعر خود در مستند «شاعر دیار عشق و آشتی» ساخته ناصر زراعتی درباره شعر «کوچه» گفته است: «این شعر در اردیبهشتماه سال ۱۳۳۹ در مجله «روشنفکر» چاپ شد. من هم تازه این شعر را گفته بودم، حالا واقعی، تخیلی، هر چی… شعر عاشقانه است.
بالای این شعر نوشته بودم: شاید شما هم روزی با کسی از کوچهای گذشته باشید و شاید روزی دیگر تنها؛ و بعد بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم…
در هر محفلی که میروم، بدون استثنا در هر مجمعی که دعوت میشوم برای شعرخوانی، در هر دانشگاهی که صحبت میکنم که بیشترین خاطرهاش دانشگاه شیراز هست، همه داد میزدند کوچه، کوچه. دیدین که این نسل جوون دم میگیرند، دختر و پسر. گفتم بچهها من امروز برای شما از کوچه بهتر یک شعر رو…، باور کنید مثل اینکه به اینها حرف بد زده باشید فریاد زدند کوچه، کوچه؛ و من شروع کردم به ناچار. التماس میکردند دبیران و استادان آقا بخوان. میتونید باور کنید که من شعر کوچه رو میخوندم دوهزار نفر با من همصدایی میکردند.
در آمریکا یه آقایی آمد به من گفت آقا شعر کوچه رو بخوانید، من داشتم برای چند نفر کتاب امضا میکردم، گفتم اجازه بدید دیگه امشب این شعر کوچه رو نخوانم. یه خرده منو نگاه کرد، بعد دستشو به این حالت (مشت کردن دست و نشان دادن انگشت اشاره) حالت واقعا تهدید گفت، نعش منو امشب از اینجا میبرن اگه شما شعر کوچه رو نخونید. گفتم آقا چرا خونریزی میکنی؟! من میخونم. همین که جماعت آمدند نشستند، شعر کوچه را خواندم.»
محمدامین ریاحی، ادیب و پژوهشگر این شعر را لطیفترین شعر عاشقانه عصر ما دانسته و گفته است: «این شعر در حافظه بسیار کسان جای گرفته که گاه و بیگاه زمزمه میکنند با این که به خاطر سپردن شعری که از چهارچوب وزن و قافیه سنتی آزاد باشد دشوار است.»
حمیدرضا شکارسری، شاعر و منتقد ادبی درباره اینکه چرا «شعر کوچه» ماندگار شد، میگوید: هر شعر از دو یا چند متن تشکیل شده است؛ یکی همان متن اصلی شعر که آن را میخوانید و لذت میبرید، یا خوشتان میآید یا خوشتان نمیآید. دیگری فرامتن است؛ مسائلی که پیرامون متن یا شعر قرار دارند و چه بخواهیم و چه نخواهیم به معنایابی و تأویل آن و به ماندگاری یا ناماندگاریاش کمک میکنند. مسائلی چون شرایط سیاسی و اجتماعی و شخصیت شاعر بهطور مستقیم ربطی به شعر ندارند اما چه بخواهیم و چه نخواهیم در ماندگاری تأثیر دارند و به معنایابی شعر کمک میکنند. درباره هر شعری که صحبت میکنیم، باید متن و فرامتن را با هم در نظر بگیریم.
او سپس با اشاره به سال انتشار «شعر کوچه» در ۱۳۳۹ و با طرح این پرسش که شعر ایران در آن روزگار چه وضعیتی داشته؟ توضیح میدهد: در آن سالها در وضعیتی به سر میبردیم که روشنفکری ما به لحاظ سیاسی بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ دچار شکست، یأس و نومیدی شده و شعرهایی تحت عنوان «شعر سیاه»، «شعر گناه» و «شعر شکست» رواج پیدا میکند؛ مثلاً نصرت رحمانی در آن سالها «شعر سیاه» را مینویسد، شعرهای «دیوار» و «عصیان» از فروغ فرخزاد که در همان سالها منتشر میشوند، اساساً شعرهای سیاهی هستند و نوعی فضای یأس و ناامیدی را به ذهن متبادر میکنند. حتی شعر سهراب سپهری نیز تحت تأثیر این فضا قرار میگیرد. شعرهای سیاسی هم به شدت فضای شعارگونه و سیاستزده و حتی میشود گفت حزبی دارند و متأثر از نگاههای چپ هستند، کسانی مثل هوشنگ ابتهاج جزو این گروه هستند. اخوان جزو گروه شعر شکست است. خب، در این فضا جای چه نوع شعری خالی است؟ شعرهای احساسی و عاطفی و عاشقانه؛ در فضایی که همه به فکر سیاست و مسائل اجتماعی و هستی سیاه بشر در دوران ناامیدی روشنفکرها هستند، «شعر کوچه» منتشر میشود.
شکارسری میافزاید: جالب است خود آقای مشیری در کتاب «ابر و کوچه» شعرهایی منتشر میکند که تفاوتی با شعرهای سیاستزده آن دوران ندارد؛ مثلا میگوید «من سالهاست باغ و بهاری ندیدهام/ وز بوتههای خشک لب پشت بامها/ جز زهرخند تلخ کاری ندیدهام /بر لوح غمگرفته این آسمان پیر/ جز ابر تیره نقش و نگاری ندیدهام» یا در شعر «دشت» اساساً یک بیان استعاری فوقالعاده تلخ میبینیم که خیلی تفاوتی با شعر سیاستزده آن روزگار ندارد. میخواهم بگویم خود جناب مشیری هم در شعرهایش این روال را ندارد اما شعر کوچه با توجه به فرامتنی که عرض کردم، راهی جدا از شعرهای دیگر از جمله شعرهای دیگر خود آقای مشیری طی میکند، فضای عاشقانه رمانتیک اما در عین حال تلخ.
او در ادامه بیان میکند: در آن سالها با توجه به اینکه فضا تلخ است حتی کسی که عاشقانه مینویسد به سمت سیاهی و تیرگی و تلخی حرکت میکند. «شعر کوچه» اگرچه شعری عاشقانه است ولی فضای پر از یأس، ناامیدی، تلخی، جدایی و تیرگی در آن دیده میشود. اصلاً موقعیت این شعر را نگاه کنید؛ «بی تو مهتاب شبی» در شب حرکت میکنند و خبری از گل و بلبل و باغ و… نیست. در کوچه خلوتی، جویی پیدا میکنند و مینشینند. فضا با روزگار مورد بحث ما نسبتهایی دارد اما چون عاشقانه و رمانتیک است به مخاطبی که از فضاهای اجتماعی و گناهآلود آن سالها حوصلهاش سر رفته و از آن زده شده، تسلی خاطر میدهد. خب این یکی از دلایلی است که میشود گفت این شعر گل میکند، زیرا راهی را میرود که روال غالب شعرها در آن سالها نیست و به همین خاطر جلب توجه میکند. زمانی که شما شعر را مرور میکنید، متوجه میشوید این جلب توجه در فضای آن سالها به ماندگاری شعر کمک کرده است.
این منتقد ادبی با اشاره به مضمون شعر میگوید: دو نفر میآیند در کوچه و بر لب جوی مینشینند، با هم هم هیچ مشکلی ندارند، یکدفعه یکی از آنها بدون هیچ مقدمهای میگوید «از این عشق حذر کن/ لحظهای چند بر این آب نظر کن/ آب آیینه عشق گذران است/ تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است/ باش فردا که دلت با دگران است» یعنی چه؟ چی میشود یکدفعه دو نفر که عاشق هم هستند، یکی به آن یکی میگوید چون امروز نگران من هستی و حواست به من است شاید فردا نگران شخص دیگری شوی، پس خداحافظ. «شعر کوچه» چنان شعر عظیم و محکمی نیست، عشقش هم چنان عشق تأثیرگذاری نیست، خیلی سطحی است. وقتی تمام شعر را میخوانید و به آن دقت میکنید، میبینید اصلاً هیچ زیرلایهای ندارد. من قصد توهین ندارم. به صراحت راجعبه یک عشق خیابانی و معمولی است و هیچ پیچیدگی خاصی ندارد، پس در ماندگاری این شعر، متن را دخیل ندانید ولی شرایط فرامتنی باعث شده شعر در آن مقطع بدرخشد. از طرف دیگر وزن این شعر در مترنم شدن آن دخالت دارد و چون فضای شعر نسبت به فضای شعر آن روزگار سادهتر است، مخاطب راحتتر آن را زمزمه میکند.
او سپس بیان میکند: اگر شما به صورت تصادفی از ۲۰ نفر پرسید، از چند سطر اول فراتر نمیروند؛ «بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم/همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم/ شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم/ شدم آن عاشق دیوانه که بودم». به نوعی شما خبرنگاران، ما منتقدان و کسانی که به نوعی درگیر ادبیات هستند، از سوژهسازی، موضوعسازی و برجستهسازی خوشمان میآید و به همین خاطر چند سطر را که حالا در حافظه بعضی از مخاطبین مانده است، برجسته میکنیم که «آی عجب شعر ماندگاری» نه چنین چیزی نیست. خدا آقای مشیری را رحمت کند، ایشان شاعر عمیقی نبود که انتظار داشته باشیم شعری از او در تاریخ ادبیات ما بماند؛ البته دلایل فرامتنی، مترنم و ساده و لایهندار بودن کمک کرده سطرهای اول این شعرش نسبت به شعرهایش دیگرش را خیلیها مرور کنند و از آنجا بگویند، «عجب شعر ماندگاری و در حافظه ما مانده است.» به گمان من خیلی هم همچین چیزی نیست.
در ادامه میتوانید شعر «کوچه» را با خوانش فریدون مشیری ببینید:
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن!
لحظهای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی
من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
“حذر از عشق؟” ندانم
نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت….
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم….
بی تو اما
به چه حالی من از آن
کوچه گذشتم
